سام و سرلاک



امروز از خواب که پاشدم دیدم مامانم بهم شیر نداد تعجب کردم آخه همیشه از خواب که بیدار میشم
اولین کاری که مامانم میکنه اینه که بهم شیر میده، هر چی منتظر نشستم از شیر خبری نبود
که نبود، به گمانم امروز یه خبراییه این مامان نیلو مثل هر روز نیست یه کم مشکوک میزنه

یعنی امروز قراره گرسنه بمونم؟
بهتره کم کم شروع کنم به داد و فریاد و نق نق کردن شاید این روش جواب بده

کم کم داشتم شروع میکردم به کارای عجیب غریب که دیدم مامان با یه چیزی غیر از شیر
داره میاد سمتم

این دیگه چیه من تا حالا ندیده بودم شبیه غذای بزرگتراست که جلوی من میخورن و دل منو آب میکنن
اخه من تا حالا غیر از شیر مامانم ، گاهی شیر خشک دست و پای خودم و دست اطرافیان و
کلیه اشیا اطرافم چیزی رو تست نکردم

مامانم منو خوابوند تو گهوارم چون هنوز نمیتونم خوب بشینم بعدش گفت میخوام بهت به به بدم
حالا به به چیه خدا میدونه

مامان پس چی شد این به به دیر بیای رفتمااااااااااااااااااااااااااا

اینم اولین قاشق از این به به بعدا که مامان داشت واسه بابام تعریف میکرد فهمیدم اسمش سرلاکه

واااااااای خدای من باورم نمیشه خیلی خوشمزسسسسسسسسسسسسسس

بازم میخواااااااااااااام خیلی مزه داد آخیش بالاخره من سیر شدم با اون یه ذره شیر که پهلوون
سام سیر نمیشد ... کیف کردمااااااااااااااا
ببینید چقدم تمیز خوردم ...

از نیلووو به سام: درخت سیبی شکفتنت را به مناجات نشسته است، آهی بلند از ناحیه
مرطوب گونه ای شرجی در حال صعود به قله آسمانهاست، ایستاده ام تا بار دیگر برسی ،
بشکفی، دیگر بار رسیدی برای آغازی دوباره ، رسیدنت مبارک...شکفتنت سبز...


سام و سرلاک
